من روح آن مرد مرده ای هستم که دیروز به کشتن مرد نویسنده رفته بود و شاید امروز به کشتن خودش ، گمانه ها امروز به کنجی خزیده اند به نیمه ی تاریکی که ازآن من نیست و انگار دیگر هیچ گمانه ای در ورطه نفس کشیدن به واقعیت نخواهد پیوست و شادمانی ما پشت پنجره های سیمانی دود خواهد شد . امروز نادیده گرفته شدن دردناکترین رویداد یک روز تکراریست این مهم برای انسانیست که گمان می کند ، هست و درد می کشد از این همه بودن میان گمانه ها ، میان رویداد ها ، میان له شده های دقیقه هایی که نفرت انگیزاند . من روح آن مرد مرده ای هستم که عشق را می دانست ، سکوت را زیسته بود و ناله هایش چیزی جز مرثیه ی یک شب از دست رفته دیگر نبود . اری من مرده ام و این روح تنها باقی مانده آن کابد بی جان من است ، دیگر نه فنجایی چایی مانده است نه سیگاری و نه ته مانده ی عشقی که بوی تنهایی می دهد ، من روح آن مرده ای هستم که دیروز مرد نویسنده را کشت امروز خودش را و فردا هم شاید خاطره ی یک گفتگوی مچاله شده لابه لای زباله ها . این چند خط به دست یک مرد مرده ی گندیده نگاشته شد در یک شب بلند نفرت انگیز .
============================================================
امروز صبح خندیدیم و بعد هم کمی اشک ریختیم و ساعت ها برای ما نواختند و ما هم برای ساعت ها و دانستیم که زمان چه خیانت کار بزرگیست در ورطه ای که آدم ها به آدم ها پوز خند می زنند و با چشم هایشان به راستی آفرینش یک فاجعه را در چشم یکدیگر جشن می گیرند ،ظهر بود شروع کسالت بار تنهایی در حجم عظیم نور بر دیوار اتاقت و صدای گنجشک ها که مفهوم هیاهوی سکوتیست که بر هم میشکند در این میان ما دیگر باور کرده بودیم که تنهایی بخشی از این امتداد متروک است . ساعت 5 عصر ، کافه های سرخ در حومه ی شهر نظم ذهنمان را بهم ریخت ، خیال کردیم که هنوز هم عشق لابهلای لیوان های قهوه بخار میشود به سقف می نشیند تا به هنگام خداحافظی بر دستان سردمان بنشیند، خیال را هم با خود به خیابان های شهر بردیم ، شب بود دیگر ، نه گنجشک ها ندای هیاهوی پوشالی را می دادند و نه کافه های سرخ انتظار تنهایی سالخورده ی ما را می کشیدند ، پتوی واژه ها را بر سرمان کشیدیم تا پنهان شده باشیم از میان تمام چشم هایی که ما را فقط برای اعدام ثانیه ای میخواستند که خود مرده بود و دلمان زیر واژه ها گرفت اشک ریختیم ، خندیدیم ، صبح شده بود ....
پینوشت : این روز ها چرک نویس های اتاقمان هوس کوتاه نوشت های تکراری می کنند ، خودکار هایمان زیر بار نمی روند اما حالت که خوب نباشد هر دو تسلیم شده اند . و نوشتن در اینجا یک حادثه ی جدیست .

