تبليغاتX
3:29 ثانیه سکوت

3:29 ثانیه سکوت

زندگی حقیر من آنقدر ساده و آرام است که در آن جمله ها حادثه هایند (فلوبر)


...


من روح آن مرد مرده ای هستم که دیروز به کشتن مرد نویسنده رفته بود و شاید امروز به کشتن خودش ، گمانه ها امروز به کنجی خزیده اند به نیمه ی تاریکی که ازآن من نیست و انگار دیگر هیچ گمانه ای در ورطه نفس کشیدن به واقعیت نخواهد پیوست و شادمانی ما پشت پنجره های سیمانی دود خواهد شد . امروز نادیده گرفته شدن دردناکترین رویداد یک روز تکراریست این مهم برای انسانیست که گمان می کند ، هست و درد می کشد از این همه بودن میان گمانه ها ، میان رویداد ها ، میان له شده های دقیقه هایی که نفرت انگیزاند . من روح آن مرد مرده ای هستم که عشق را می دانست  ، سکوت را زیسته بود و ناله هایش چیزی جز مرثیه ی یک شب از دست رفته دیگر نبود . اری من مرده ام و این روح تنها باقی مانده آن کابد بی جان من است ، دیگر نه فنجایی چایی مانده است نه سیگاری و نه ته مانده ی عشقی که بوی تنهایی می دهد  ، من روح آن مرده ای هستم که دیروز مرد نویسنده را کشت امروز خودش را و فردا هم شاید خاطره ی یک گفتگوی مچاله شده لابه لای زباله ها .   این چند خط  به دست یک مرد مرده ی گندیده نگاشته شد در یک شب بلند نفرت انگیز .

============================================================

  امروز صبح خندیدیم و بعد هم کمی اشک ریختیم و ساعت ها برای ما نواختند و ما هم برای ساعت ها و دانستیم که زمان چه خیانت کار بزرگیست در ورطه ای که آدم ها به آدم ها پوز خند می زنند و  با چشم هایشان به راستی آفرینش یک فاجعه را در چشم یکدیگر جشن می گیرند ،ظهر بود شروع کسالت بار تنهایی در حجم عظیم نور بر دیوار اتاقت و صدای گنجشک ها که مفهوم هیاهوی سکوتیست که بر هم میشکند در این میان ما دیگر باور کرده بودیم که تنهایی بخشی از این امتداد متروک است . ساعت 5 عصر ، کافه های سرخ در حومه ی شهر نظم ذهنمان را بهم ریخت ،  خیال کردیم که هنوز هم عشق لابهلای لیوان های قهوه بخار میشود به سقف می نشیند تا به هنگام خداحافظی بر دستان سردمان بنشیند، خیال را  هم با خود به خیابان های شهر بردیم ، شب بود دیگر ، نه گنجشک ها ندای هیاهوی پوشالی را می دادند و نه کافه های سرخ انتظار تنهایی سالخورده ی ما را می کشیدند ، پتوی واژه ها را بر سرمان کشیدیم تا پنهان شده باشیم از میان تمام چشم هایی که ما را فقط برای اعدام ثانیه ای میخواستند که خود مرده بود و دلمان زیر واژه ها گرفت اشک ریختیم ، خندیدیم ، صبح شده بود ....


پینوشت : این روز ها چرک نویس های اتاقمان هوس کوتاه نوشت های تکراری می کنند ، خودکار هایمان زیر بار نمی روند اما حالت که خوب نباشد هر دو تسلیم شده اند . و نوشتن در  اینجا یک حادثه ی جدیست .



نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


امروز صبح اولین تصویری بود که بعد از یک شب رقت انگیز می دیدیم ، چشم هایم را با همان حالت همیشگی باز کردم . اولین یاس امروزم دردی  بود که دیشب گمان میکردم فردا بعد از یک خواب طولانی باید بهتر شده باشد اما بهتر که نشده بود هیچ ، بعضا احساس می کردم به سمت چپ شکمم کشیده شده و تقریبا تمام ناحیه شکمم را فرا گرفته است حس می کردم تا ثانیه هایی دیگر و یا حتی ساعت هایی دیگر منفجر خواهم شد. روز رقت انگیز بود ، ساعت نزدیک 6 صبح بود برای خوردن چایی از روی تخت بلند شدم هنگام بلند شدن احساس کردم هنوز مقدار زیادی از مخدر دیشب در بدنم باقی مانده  ، تقریبا تحمل چنین وضعی رو برای چند ثانیه هم حتی نداشتم ،به سمت آَشپز خانه ام رفتم از پنجره ی روبه رو به آپارتمان مقابل که همیشه انگار یک تکلیف روزانه است نگاهی انداختم خبری نبود .مقداری آبلیمو توی لیوان کثیف همیشگیم ریختم و بدون مکث سر کشیدم حداقل امیدوار بودم که سرگیجه و ته مانده ی مخدر دیشب از تنم خارج می شود . درد ناحیه شکمم ثانیه به ثانیه بیشتر می شد تا جایی که روی مبل دراز کشیدم و به خودم می پیچیدم ، توهم بود یا واقعیت احساس می کردم شکمم ثانیه به ثانیه بزرگ تر می شود .نا گهان صدای  بلند موسیقی وحشتناکی شنیده شد گیج ومبهوت بودم بعد از لحظه ای که از ماجرا گذشت متوجه شدم که کنترل ضبط خانگیم از دیشب روی مبل جا مانده و غلتیدن های شدید من از درد باعث روشن شدن ناگهانی ضبط خانگیم شده است موسیقی غریبی بود به گمانم هفت روز پیش بعد از مراسم خاکسپاری همکارم گوش داده بودم (مرثیه ای برای دوست ) . به هر حال موسیقی در حال اجرا آنقدر با حال و هوای من در آمیخته شد که هیچ گاه قصد خاموش کردن آن را نکردم ، ملحفه ی  سفید رنگی که روی مبل می کشیدم را از روی زمین به سختی بر داشتم زیر سرم گذاشتم تا کمی سرم از ناحیه گردن بالاتر از بدنم قرار بگیرد تا احساس راحتی بیشتر کنم . دستم روی شکمم بود چشمانم  از شدت درد به هم فشرده شده بودند لحظه ای خوابم برد و هنگامی که بیدار شدم احساس کردم 2 یا شاید هم  3 ساعتی خوابیده ام . چیز عجیبی نظرم را جلب کرد توهم یا واقعیت ، شکمم . شکمم  که تا چند لحظه ی پیش از درد به حالت انفجار در آمده بود حالا به طرز عجیبی ورم کرده بود و من ماننده یک زن حامله با شکمی مواجه بودم که اصلا انگار از قبل متعلق به من نبوده است . خواستم از روی مبل بلند شوم که متوجه شدم  در همین چند ساعتی که خواب بودم وزنم  بیشتر شده است به شکمم دست زدم کمی محکمتر دردی احساس نمی کردم ، اما مطمئن بودم که توده ی عجیبی در شکمم قرار دارد یا شاید بهتر است بگویم جانداری که تکان می خورد . تصمیم گرفتم بلند شوم و هر طوری که هست خودم را به بیمارستان و یا دکتری نشان دهم تا بار شک این اتفاق عجیب مقداری از روی ذهنم برداشته شود . از روی مبل بلند شدم در راه در ساختمان متوجه شدم که موضوع آنقدر جدیست که من حتی راه هم نمی توانم بروم انگار محکوم بودم به خوابیدم دوباره برگشتم و روی مبل دراز کشیدم تصمیم گرفتم چند ساعتی منتظر بمانم و فکر کنم و یا شاید اصلا در همین چند ساعت انتظار ، مرگ  به سراغم می آمد و از این شرایط فعلی نجاتم می داد . و اگر هم چنین نمی شد تماس می گرفتم و دوستانم را در جریان این ماجرای عجیب قرار می دادم . زیر پیرهن سفید رنگم که حالا با حجم عجیب شکمم به شدت تنگ شده بود را به سختی از تنم خارج کردم و روی مبل از سمت راست دراز کشیدم و لحظه ای از روی بی چارگی چشمانم را بستم که ناگهان روی شکمم احساس خنکی کردم انگار که مایعی گرم در حال خنک شدن باشد چشمانم را باز کردم و با نیم خیز کوچکی گردنم را بلند کردم تا شکمم را ببینم ، شکاف کوچکی در حال شکل گرفتن بود و خون که در حال جاری شدن ، هیچ کاری از دستم بر نمی آمد باید منتظر می ماندم ،تقریبا شکمم شکاف خورده بود ، صحنه آنقدر رقت انگیز بود که من چشمانم را بستم و منتظر مرگ ماندم ،  اما بی شک در طول تمام مدتی که چشمانم بسته بود ثانیه به ثانیه اتفاق را حس می کردم شکمم باز و بازتر می شد و خون که بیشتر از قبل روی بدنم جاری شده بود ، ناگهان احساس کردم موجودی از درون شکمم  بیرون می آید موجودی کوچک که خودش توانایی باز کردن دیواره ی  شکمم را داشت و کاملا هوشمندانه از درون کالبد من بیرون گریخت . سریعا چشمانم را باز کردم تا موجودی که مطمئن بودم جان داریست که از من زاده شده است را ببینم بر خلاف انتظارم روی زمین از پشت افتاده بود و بعد لحظه ای صورتش را برگرداند و من در وحشتی عمیق بی هوش شدم . هنگامی که چشمانم را باز کردم متوجه شدم که موجودجاندار با مهربانی عمیقی مرا روی تخت خوابانده است . از نظر جسمی آرامش وصف ناپذیری داشتم .شکمم انگار هیچگاه از هم باز نشده باشد ، گمان میکردم همه ی ماجرا یک خواب است و یا شاید یک توهم در همین فکر بودم که ورود جاندار که از اتاق روبه روی پذیرایی می آمد تمام رشته ی افکارم را در هم شکست . حیرت کرده بودم صورتی عجیب داشت . چشم هایش دو ساعت بودند ، یکی از ساعت ها درست با ساعت خانه من تنظیم بود و دیگری دقیقا راس ساعتی تنظیم شده بود که من در تمام زندگیم از آن ساعت خاص متنفر بودم و انگار عقربه ی ثانیه شمار این ساعت هیچ حرکتی نمی کرد . جای بینیش گیتاری قرار گرفته شده بود که دسته ی گیتار خط بالای لبش را تشکیل داده بود و دهانش به شکل کتاب نیمه بازی بود که روی جلدش به دلیل باز بودن دهانش قابل خواندن نبود . به شدت ترسیده بودم از دیدن موجودی که از درون من بیرون جهیده بود نگاهی به اندامش انداختم روی دست ها و پاهایش  جملاتی نوشته شده بود که مو بر اندام من راست می کرد . تمام جمله های خال کوبی شده روی بدنش را به روشنی می شناختم . به چشم هایش خیره شدم ،ساعتی که عقربه اش می گذشت روی ساعت 8 بود ناگهان کله اش با صدای مهیبی شروع به لرزش کرد و آه حیرت کردم که این صدای مهیب که از کله ی این جاندار بی هویت که از درون کالبد من بیرون جهیده بود چقدر به زنگ در خانه ی من شبیه است . احساس کردم از پشت در خانه ام صدای مرد همسایه بگوش می رسد که مرا صدا می زند از جایم بلند نشدم  لحظه ای بعد همانطور که به موجود جاندار وحشتناک خیره بودم متوجه شدم که مرد همسایه از پشت سر به سمت موجود جاندار می آید از او کمک خواستم ، با فریاد ، دستم را به سمت او نشانه گرفتم و بلند گفتم که خودش است این موجود را من زاییده ام . او تمام من است همه چیزش متعلق به من است بدنش را ببین ، صورتش ، مرد همسایه بی اهمیت کنارم نشست دستم را گرفت و با لحنی آرام گفت : آرام باش عزیزم با دکتر تماس گرفتم تا چند لحظه ی دیگر می رسد . آرام باش . امروز از صبح حالت اصلا خوب نبود صدای ناله هایت تا خانه ی ما می آمد . آرام باش .

دانلود فایل پی دی اف


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

از عصیان تا سکوت یک زندگی ،

 از صدای فروغ تا خشونت گیتار

 از چهارچوب مذهب تا لغزش اولین شین شک ،

 از سخن گفتن تا اولین تمسخر .

 از یاس پیاده روی های شبانه تا زل زدن به جاده های بی پایان ،

 از شروع یک سلام تا تدفین اولین عشق ،  

از اولین کام سیگارت  تا لذت یک لحظه پوچی

از موسیقی مرگ تا شکوه بلوز

از شعر شاملو تا مرگ پسوا  

از یاس فلسفی تا سکس در مکان عمومی

از گفتار های ناشیانه تا امشب که خواستم بگویم

از من تا دانای کلت  راهی ست که فقط بوی سکوت و اضطراب می دهد و گاهی هم شاید لحظه ای پوچ .

پینوشت : گاهی حتی یک کلمه هم چنان قدرتی دارد که به اندازه ی یک بمب اتم در سیاه چال های مغزت صدا می دهد . واژه های سرگردان هیچ گاه از پرتگاه های ذهن زاییده نمی شوند حتما جایی میان رخدادی سر در گم شده اند که این چنین بر افکار دیگری فرود می آیند . و من برای خودم چای می ریزم . این رخوت از آن من است . و من نیز ... .

 


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

خواستم بگویم که این مردمان سخت ، این سخت مردمان ، در عمیق ترینشان هم حتی ساده لوحی کودکانه ای نهفته است و شاید یک لبخند در انتها پایان خوشی برای ننوشتن یک چرند بلند دیگر است و یا شاید یک واژه آرایی احمقانه و یا یک شب بارانی . چه فرقی می کند ):


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


بعد از خستگی عمیقی که ازمه صبح گاهی شروع شده بود و تا آخرین ساعت های شب با من انگار قدم به قدم آمده بود به خانه رسیدم . کت قهوه ای پشت چاک دار همیشگیم را روی لبه تخت آویزان کردم ، چای داغ پایان روزکه همیشه یاداور یک پایان انتزاعیست برای انتهای امروز یک حس عجیب بهمراه داشت  ، کنار پنجره که ایستادم سکوت وحشتناکی تمام وجودم را فرا گرفت حتی صدای کار کردن کارخانه ی همیشگی هم  از دور  به گوش نمی رسید حس عجیبی به من می آموخت که من در شروع یک اتفاق عجیبم . ان روز ها تصمیم گرفته بودم بیشتر به تنهایی فکر کنم و درست همینکار را در انتهای هر شب با خودم مرور می کردم و هر از چند گاهی با دست راست پشت گردنم را مالش می دادم و سعی می کردم رویداد در حال اتفاق را کتمان کنم و قبول کنم که همه چیز خوب است و من در تنهایی مطلق یک انسان خوشبختم . درست است به آروزیم نرسیده بودم و نویسنده ی خوبی نشده بودم و هنوز هم به اندازه ی نمردن و زنده ماندن صبح ها را تا شب ، در اداره ای کار می کردم و با ادم هایی که هیچ کاری به کارشان نداشتم دست و پنجه نرم می کردم ، شب ها هنوز مثل هم بود اما آن شب همه چیز از یک سکوت محض پیروی می کرد انگار که اتفاقی در حال رویدادن باشد . من آدم خرافاتی نیستم ولی به بعضی شواهد هنوز اعتقاد دارم . گاها قبلا به خودکشی فکر کرده بودم اما همیشه بعد اختیار و جرات در خودکشی ها ی من یک عنصر قوی بود آن شب هم مثل بقیه  شب ها از تمام فرهیختگی ها و حرف های دل خوش کن خسته شده بودم و به اندازه ی یک آدم ، از زندگی رنج می کشیدم ، مسواک زدن من همیشه قبل ازخواب آرامش خاصی به صورتم می داد موقع خواب هم ، کلیشه های همیشگی ،  یک موسیقی ، چند دقیقه ای خیالبافی و بعد هم اگر همه چیز خوب پیش می رفت خواب . در خیالبافی آنشب به مرگ می اندیشدم که چقدر رویداد ساده و نجات بخشیست و می تواند ترسناک ناک ترین لذت زندگی باشد . آرام آرام خوابم برد و هنوز وحشت رویدادی که انگار در حال رخ دادن بود بدنم را می لرزاند . درست یادم نیست که چند ساعتی خوابیده بودم که با صدای وحشتناکی از خواب پریدم و متوجه شدم که زمین لرزه ی بزرگی همه چیز را روی سرم خراب کرده است  ، هنگامی که  متوجه اتفاق افتاده و موقعیت جدیدم شدم فهمیدم که میان تخت سنگ بزرگی که درست کنار سرم افتاده بود و تختم که وارونه شده بود و به اندازه ی راهروی مثلثی شکلی تا روی دیوار روبه رو  امتداد داشت گیر افتادم و هیچ صدایی جز ناله های دور افتاده به گوش نمی رسد همه چیز با خاک یکسان شده بود و من در اتاقم دفن شده بودم . تقریبا مطمئن بودم که هیچ کمکی برای نجات من آنجا نمی آید  به هیچ اندازه ای قدرت حرکت نداشتم حتی به اندازه یک تکان خوردن ساده فقط یک دستم را می توانستم تا فاصله ی اندکی به اشیا خرد شده اتاقم که به اتفاق در کنارم قرار گرفته بودند نزدیک کنم . لحظه ای سعی کردم اتفاق افتاده را مرور کنم و واقعیت را بپذیرم که این خودش امری بسیار شعار گرایانه بود فقط می توانستم بپذیرم که من یک مرده ی گیر افتاده زیر آوار هستم و فقط و فقط باید انتظار مرگ یا روشنایی را بکشم .سکوت محزونی بود در حالی که گیر افتاده بودم لحظه ای چشم هایم را بستم و به این فکر می کردم که اتفاق رویداده را پیش بینی کرده بودم و این رویداد ضروری ترین اتفاق ممکن بود و شاید من در این شرایط می توانستم جرات مردن را داشته باشم . به انتخاب ها فکر کردم که از میان مرگ و زندگی هر کدام را انتخاب کنم در هرصورت باید منتظرش بمانم که ناگهان جرقه ای در ذهنم لرزه ی عمیق به تنم انداخت و آن هم فکر خودکشی بود . اما چگونه میتوانستم  با یک دست که فقط می توانست به اندازه ی رسیدن به اشیاء مخروبه ی اتاقم که در کنار من افتاده بودند حرکت کند تصمیم به یک خودکشی نا خواسته اما لذت بخش بزنم؟ . وقتی درست فکر کردم متوجه شدم که من در تمام زندگیم همیشه انتخاب کردن را به انتظار برای به وقوع پیوستن رویدادی ترجیح داده ام  . پس تصمیم به خود کشی ، بهترین انتخاب بود ، تا انتظار مرگ یا رهایی . تصمیم گرفتم به همه ی اشیاء اتاقم که تا قبل از حادثه در نزدیک ترین فاصله  ، به من بودند فکر کنم و ذهنم را جمع کنم که بعدازا رویدادن اتفاق ، کدامیک از آن ها به من نزدیک ترند و در روایتی ساده تر کدامیک از آنها بهتر می توانند برای خودکشی به کمک جسم من بیایند . پوستر بالای سرم که هیچ ارزشی نداشت حتی سنجاق هایی که برای نگه داشتنش به دیوار استفاده کرده بودم نیز به در این کار نمیخوردند چون حتما آنقدر زیر خاک بودند که برای پیدا کردنشان وقت بسیاری باید می گذاشتم . کتاب هایم که در صندوق چوبی به همراه سی دی ها و دی وی دی های پایین تختم بودند و من می توانستم نیمه ی شکسته ی  کمد را از زیر اوار که روبه روی چشمم بود را ببینم  ، اما به اندازه ی امکانی که من برای حرکت داشتم محال ترین کار ممکن بود . سگک کمر بندم که روی تخت آویزان بود که به هیچ دردی نمی خورد ، با یک دست عملا برای مردن هیچ کاری نمی شد کرد مگر اینکه می توانستم دست دیگرم را از زیر الوار بیرون بکشم که این هم تقریبا غیر ممکن بود  . به پوچی سختی رسیدم و اندیشیدم که در اتاق من هیچ چیز بدرد بخوری برای مردن نبوده و نیست حتی لاشه هایش هم بدرد مردن نمی خوردند اما چرا هر روز در واپسین ثانیه های در حال گذر این همه مرگ را لابه لای تمام اسباب این اتاق حس می کردم ؟ گمان می کردم هر روز برای مردن اماده تر شده ام و هر چیزی که اندوخته ام فقط و فقط تصویری مبهم و تئوریک از مرگ است اما در آن لحظه هیچکدامشان واقعیتی برای مرگ نبودند . ذهنم بی درنگ مرده بود و خیالم دیگر کار نمی کرد . سعی کردم به چپ حرکتی کنم تا دستم که زیر آوار گیر کرده بود کمی آرام تر شود ، درد عمیقی احساس می کردم با کوچکترین حرکتم موج دومی از اوار بر سرم خراب شد ، انگار که کوچکترین حرکتی مرا بیشتر به درون این واقعیت فرو می کند. سوراخ تازه ای که کنارم باز شده بود ، بسته ی تیغ قرمز رنگی که چند روز قبل برای اصلاح صورتم خریده بودم را نمایان کرد موج عجیبی از رهایی و ترس وجودم را فرا گرفت من تا مرگ به اندازه ی یک انگشت به راحتی فاصله داشتم این بهترین رویداد تمام زندگیم بود انگشتم را فرو کردم و بسته را به سختی از درون سوراخ باریک به نزدیک خودم رساندم ،  می توانستم با باز کردن یکی از تیغ ها نزدیک ترین رگ به گردنم را نشانه روم و برای همیشه به آرامش ابدی سلام بگویم . تصمیم خودم را گرفته بودم بسته ی تیغ را باز کردم یکی از تیغ هارا عریان کردم و در دست گرفتم آن را آرام آرام و به سختی به گردنم رساندنم لحظه ای چشم هایم را بستم ، واژه ها در تصویر سرای ذهنم رژه می رفتند  ، رهایی ، مرگ ، آزادی ، انتظار ، سقوط ، تکرار و ضربان قلبم که خودش را برای تخلیه تمام وجودم آماده می کرد . به صدا ها به دقت گوش دادم سکوت بیشتر از امید به گوش می رسید تیغ را لغزاندم ، تنم آرام آرام سرد شد ، توان حرکت نداشتم دستم آرام سست شد و روی سینه ام  افتاد و چشم هایم به پوستر پاره شده ای افتاد که نیمه ی دومش از زیر آوار درست در جایی بود که خاتمه ی آخرین سکانس بینایی من بود چشم هایم  آرام به روی این خط که برنگ قرمز نگاشته شده بود بسته شدند : در زندگی زخم هایست که روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد ... .

پینوشت : کاش هیچگاه لذت نوشتن یک قصه در جریان خوانده شدنش تباه نشود .هر چند ساده و ابتدایی ،و یا شاید پر از غلط املایی و نگارشی و ایراد و اشکال اما من به اندازه ی تمام جوهر قلمم : مرگ در نیمه شب یک روز تکراری را به ادگار الن پو  تقدیم کردم این تمام سخاوتمندی من بود .


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

آنچه را که سکوت می کنی همیشه در تنهاییت می بازی و این یک رویداد ساده نیست ،  یک زخم است ، ابتدا شروع زشت ترین زیبایی دنیاست ، مثل همخوابگی نا فرجامیست که پشت دری بسته به سکوت می نشیند . گاهی تمامی آنچه که سکوت کرده ای را در کم اندازه ترین ضلع اتاقت می بازی و این اتاق همان جاییست که سکوت را به تو آموخته است و از خود می پرسی ، به کدامین رویداد باز می گردد به کدامین صحنه ، به ولوله ی شروع یک بامداد ؟ یا مرگ دیر و زود او که هنوزز می لرزد ؟ به اتفاق ساده ای که یک فیلم بود یا نیایش چرکینی که هنوز در ورطه ی بیهودگیست ؟. چه ارزش است تمامی این سوال ها، آنچه که ذهن در مانده ات را عقب میراند  آن تکه کاغذ یست که سکوتش را قلم نا بهنگامت بر هم زده است، آن پیرهن سبز رنگیست که بوی حادئه می دهد و آن ملودی کوتاهیست که شروع غمنگیزش را هم حتی سکوت نواخته اند . این شکست به بیهودگی عمیق ترین پک به سیگاری می ماند که هنوز حتی روشن نشده است و فرجام خوبی برای تمام سکوت هایت نیست.و این پایان هم حتی خاتمه ی خوبی برای تمام آنچه که می خواستم بگویم نبود .


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چراغ ها که خاموش می شوند ، خیال ها به اکران عمومی خواهند رفت . اری چراغ ها که خاموش می شوند تو قهرمان تعقیب و گریز های ناگهان هستی ، قهرمان عشق های صورتی ، رویداد ها درست در لحظه و بدون اشتباه رخ می دهند . و کنش ها  انگار در تسخیر چراغ های خاموش اند . چراغ ها که خاموش می شوند تمامی چشم های روز ، خیره به چشم هایت ، چشم بندت را به پرده ی سینمایی تبدیل می کنند که تنها و تنها آنچه که تو می خواهی به اکران ذهنت می رود .گاهی  چراغ ها که خاموش می شوند آدم ها بازیگران و رویاها صحنه های نمایشی هستند که موضوع نمایشنامه به شدت به سمت تو نشانه می رود . اما گاهی چراغ ها که خاموش می شوند تو هیچ نیستی ، و پی بردن به این مهم ، در تاریکی ، در سکوت مطلق زیر چشم بندت اتفاق می افتد و بی دلیل حس تاریک و شرمساری در وجودت موج می زند و تمام استقامتت به اندازه یک غلتیدن به راست یا به چپ ،چراغ ها که خاموش می شوند چه فرقی می کند ساعت چند است تو می مانی و حجم عظیمی از عقده ، حسرت ، امید و یا شاید حتی مرگ .


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


تمام لذت من شب سکوتیست که از میان تکرار های روزانه ام بلند میشود

نفس می کشد ، چای می نوشد و گاه شاید از کنار پنجره

باد سردی ، به انتظار پاییز

و یا شاید فریادی به شکل فردا

تمام لذت من یک لحظه ، لابه لای ،یک رویداد

به اندازه ی یک ثانیه مردن

تمام لذت من ، آنیست که همین است

چیزیست که چیزی نیست

تمام لذت من  هرچه هست 

از خشم ابروهای متروک بهتر است

تمام لذت من باری شاید ، تا ، آفت یک روز نبودن است 

اما هر آنچه هست تمام لذت من است .

خواه سین سکوتی باشد مغلوب 

خواه دود سیگاری

خواه واژه ای باشد در غروب اندوه 

این تمام لذت من است .

و لذت من چیزی نیست جز آنی که فکر می کنم ، هست . 

نوشته شد به دست بد خط من برای تمام آنچه که در عالم بیهودگی لذتی بود بس عمیق حتی به اندازه ی یک لحظه . (د.ب )




نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سرگشتگی :

خیابان یازدهم به سمت افق به اندازه دو نخ سیگار وینیستون قرمز اگر پیاده بیایی سر کوچه دکه ی روزنامه فروشی هست که مرد  لنگی همیشه کلیشه وار صبح را شب می کند و شب را روز مو های سفید رنگ  ، با رگه های مشکی باقیمانده از جوانی قدی نیمه کوتاه و پای کجی که همیشه باعث لنگیدنش می شود این بهترین نشانه ی خانه ی من است (یعنی ان پیر مرد روزنامه فروش بهترین نشانی خانه ی من است ، خودم خواستم که اینگونه باشد ) همان کوچه را تا اواسط پایین می آیی تا به خانه ای برسی که درخت نارنج خشکی در باغچه روبه روی خانه ببینی همان جا در نیمه بازیست که صندلی من از کنار در همیشه پیداست اگر نیمه چشمی دقتی کرده باشی از لای در می توانی دنیای بزرگ من را ببینی پاکت سیگارم ، عینکم و خودم که آن نیمه جا روی آن چهار پایه ی سرد آرام ترین ساعات روزم را گذر می کنم .

بیگانه :

پیر مرد رنگ پریده که روی صندلی سفید رنگش نشسته است نمی شود تمام قامتش را دید با حرکت صورت به سمت چپ و راست قامت نیمه تکمیلش تکمیل تر می شود اما ذهنی می خواهد که تصاویر لحظه ی قبل را بی درنگ پشت تصاویر جدید ترسیم کند تا بتواند از لای این خط عمودی  دنیای کوچک پیرمرد را ببیند ، سیگارش ، فنجانی که روی زمین اقتاده است و صدای پرستو ها که عصر ها ناله ی شومی سر می دهند و دودی که هر از گاهی از لابه لای سیبیل های زردش به سمت بالا می غلتد .  دنیای مرموزی است انگار همسایه ها می گویند پیرمرد مدت هاست  اینجاست و نیمه ی این در مدت هاست  که باز است می گویند او منتظر رویدادیست که هنوز روی نداده است اما هیچ کس نمی داند پشت این در نیمه باز چه چیز نهان است .

 

 درون ، در کالبد مسموم :

 

این احمق دیوانه کیست که درون مرا می جوید ، دو چشم سیاهش چرا اینگونه این ور و ان ور می شوند به دنبال چیست این حقیر بی درد ؟، (لحظه ای سکوت ، دود سیگار را بیرون می دهد ) ، گمان می کند که اگر این در بسته شود دنیای من هم بسته می شود ؟ آری شاید هم شد ، آنتظار بیهوده است پیر مرد بلند شو، دیگر خود انتظار کشیدن هم در میان انتظار هایم فقط کلیشه ای خنده دار است ، نمی دانم این آینه ، این آینه بعد از این همه مدت چه دارد که بگوید . برو مردک بگذار آرام بگیرم . بگذار لاستیک ماشین های مردود را سیر کنم ، بگذار صدای پرستو ها را در افق از لابه لای پاهای مردمانی که گذر می کنند از جلوی عمود ترین خط انتظارم به آسفالت گره بزنم ، برو کنار بیگانه به دنبال کدام رویداد می گردی و من می خواهم در صدای کفش های نیمه افتاده در قاب عمودیم دفن می شوم و باز با صدای پاهای عریان زنی که می گذرد دوباره ازاد شوم.

 

عشق در میان دو آهن ، در فاصله ی  شکافی که تنها امید است :

ای کاش بادی بوزد سنگینی آینه پشت من دیگر سال هاست آزارم می دهد ، اگر بادی بود چه خوب بود مرا روی معشوفه ام چفت می کرد آنگونه که دیگر هیچ بادی و هیچ تصویری میان ما نبود هیچ نگاهی هم حتی به دنیای بیرون و درون ، مرز ما محدوده ی دنیای آن پیر مفلوک است و رویداد های رخ نداده ی بیرون ، ای کاش بادی بوزد تا هیچان در آمیخته شدن با نیمه ی دیگرم که سال هاست به اندازه ی یک تصویر ، یک رویداد و یا شاید اندکی هوا که فاصله ی مابوده است پایان خوشی برای  آینه ی پشت من ، تمام رویداد های پیر مرد مفلوک و ظهور لحظه ای چون  صدای شکستن یک آینه و یک تصویر باشد .  

 یک رویداد ساده :

بادی به بزرگی طوفان وزیده می شود دو آهن عاشق در میان برخوردی پر صدا در آغوش هم دفن می شوند بیگانه مرده است چرا که تصویرش دیگر سیاه است و اینه ی پشت در چنان رو به روی پیر مرد مفلوک قرار می گیرد که پیرمرد بی درنگ روی زمین می اقتد و در میابد که سال هاست به انتظار هیچ رویدادی نبوده است جز خودش اری او سالهاست به انتظار مواجه شدن با خودش بوده است  و این رویداد چیزی نداشت جز از بین رفتن دو تصویر ، دو مرد ، و یک انتظار بیهوده  و چند خط که باید نوشته می شد ... .  


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .



About Weblog

واقعی ترین رخداد زندگی من اینست که علیرضا شیبانی هستم همان د.ب زیر نویس و اینجا ازان من است .
چند همذات پنداری :
1 - اینکه زاده ی اسیای رو میگن جبر جغرافیایی (نامجو )

2- قطعی نباش (میلاد رحیمی )

3-فرد شاید هنوز هم بتواند به مدد جادوهای هالیوود گونه تب و تاب عشق رمانتیک را در خیال خودش با شخصی تجربه کند اما خارج از فضای جادویی سینما و خیال پردازی های نوجوانانه در زندگی واقعی مسئله اصلی عشق "ترس از تنهایی" است.
(مراد فرهادپور)

4-مقدار عظیمی از قدرت عادت در بشر نهفته است تا با آن بتواند زندگی را تحمل کند
(داستایوسکی)

5-فقط یک رنج وجود دارد : رنج تنهایی
(گابریل مارسل)

6-با اینهمه ای قلب در به در ، از یاد مبر، که ما : من و تو، انسان را رعایت کردیم ، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود
(شاملو)

7-آدمی شور و شوقی بیهوده است .
(سارتر)

8-هیچ چیز در قبال آرامش پس از مرگ با ارزش نیست
(کامو)
9-همیشه پایان یک فیلم پایان یک زندگیست (سام پکین پا )

10- خوشبختی یعنی فاصله ی این بدبختی تا بدبختی دیگر (چارلی چاپلین )

11- یه موجود با شهامت وقتی دورش رو حس مرگ فرا گرفت . به واقعیت فکر می کنه نه زندگی . (د.ب)

12-قلب خانه اي است با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي
مي كند. نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود (فرانتس کافکا )

13-درون هر باور، دروغی هدفمند نهفته است و باور همان زندان ِ تن است.(نیچه )

14- هميشه خواب ها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت ميشوند و مي ميرند (فروغ )

15-چه سخت است تنهایی و چه بدبختی ازار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن
(نمی دانم کی )

16- دیگری فیگور حقیقت من است (رولن بارت)

17-زندگی حقیر من آنقدر ساده و آرام است که در آن جمله ها حادثه هایند (فلوبر)

18- در عرصه ی عشق دردناکترین زخمها را اغلب پیش از انکه دانسته ها بزنند دیده ها خواهند زد (رولن بارت)

19-هیچ کس مجبور نیست آدم بزرگی باشد ، انسان بودن کافیست .(آلبر کامو)


Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

Recent Posts

...
مرثیه ای برای یک توهم .
برای او که می خواند ...
ملامت .
مرگ در نیمه شب یک روز تکراری ...
هیس!!.
چراغ ها که خاموش می شوند . . . .

یک دقیقه ،یک داستان .. .
چرا ... ؟

Archive

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشيو

Links

گروه مستقل سینمایی(band-a-part)
پدرملارمه تاس را پرتاب کن
خط قرمز های ناکجا اباد
راه رفتن مرد مرده
حسن تفرشی
در انتظار گودو
differential
سبک مرده
فصل پنجم
غروب بتها
ویسلر
یک عمر کودکی
trancer
غم سالاری
اثار برگزیده ی گیتار کلاسیک (میلاد رحیمی )
قالب بلاگفا

rss